تبلیغات
فقط شعر - غربت (فرخزاد)
اگر شعر زیبایی دارید که می خواهید آنرا در این وبلاگ نمایش دهید در قسمت نظرات بنویسید تا آن را با نام خودتان درج کنیم

غربت (فرخزاد)

چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389 10:17 ب.ظ

نویسنده : hosein rezaei
ارسال شده در: شعر عاشقانه ، شعر عارفانه ،
باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
 حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یك مشت هوس
باز من ماندم و یك مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
 كه ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت
 دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش
 كه سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشك
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم آیی
دیگر از كف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -